مؤلف مجهول

43

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

مبارك تاج بر سرش گذاشت و كمر خنجر بر ميانش بود ، برداشت و به پيش درويش انداخت و گفت ابلق و زنگ را بده كه آن شخص كه دده محمد نشان داده است همين است و شمشيرى آن حضرت از ملازمان خود طلبيده به دست مبارك بر ميان آن جوان بست . پس فرمودند كه اى فرزند رخصت است و فاتحه در حق او خواندند و آن جوان رفت و مرا رخصت داده همان جوان عرب را اشاره كرد كه درويش را به قافله برسان . جوان عرب درويش را قدرى راه آورده گفت اين قافلهء شماست . درويش چون نگاه كرد قافله را ديد ؛ گفت اى جوان عرب به عزت خدا قسم كه بگوى آن شهريار كه بود و آن پسر چه كس بود ؟ آن عرب گفت اى درويش تو هنوز ندانستى كه آن شهريار حضرت صاحب الامر است و آن پسر حضرت شاه اسمعيل است ولد سلطان حيدر ، كه آن حضرت او را رخصت بخروج داده ! چون درويش آن بشنيد گفت مرا يك بار ديگر به نزد آن حضرت بايد كه ببريد كه پاىبوس او نمود [ ه ] و مطلب خود را بخواهم و بلكه در خدمت او بوده باشم . آن جوان عرب گفت كه حال ديگر ممكن رفتن به خدمت آن حضرت نيست ، در هر كجا كه هستى مطلب خود را عرض كن كه برآورده خواهد شد . درويش چون نگاه كرد آن جوان عرب را نديد و به بالاى پشته بر آمده هر چند نگاه كرد اثرى از آن سبزه و خيمه نديد . آه از نهادش بر آمد ؛ ديد كه قافله نيز دور افتاد لا علاج خود را به قافله رسانيد . ذكر خروج حضرت شاه اسمعيل از گيلان و لاهيجان و با آن هفت نفر و مسخر نمودن طارم و مقدماتى كه به منصهء ظهور پيوست « 1 » آورده‌اند كه چون حضرت صاحب الامر عليه السلام كمر او را بست و رخصت

--> ( 1 ) - شاه اسمعيل در ماه رجب 892 متولد شده و در سال 905 كه سيزده ساله بود ، شروع به كشور - گيرى كرده است . ر ك : تاريخ ادبيات برون . جلد 3 ص 594 .